تبليغاتX
دیگر این پنجره بگشای
مسئله بر سر تغییر جهان است

نیست تردید زمستان گذرد وز پی اش پیک بهار با هزاران گل سرخ بی گمان می آید
آرشيو ماهانه
مطالب قبلي
پيوند با سايت ها
لوگوي نشريات

ديدني ها
هزينه اشغال عراق به دلار
(JavaScript Error)
براي جزئيات بيشتر اينجارا کليک کنيد.



آمار و عضويت




- براي اطلاع از اضافه شدن مطلب جديد در خبرنامه عضو شويد .





Powered by WebGozar

Yasser Azizi
Yasser Azizi
http://azizi61.tk

به امید آزادی رفقای دربندمان؛ محسن پریزاد مقدم و علی مشمولی در کنار دیگر اسرای دربند استبداد

غباری که تاریخ را به جغرافیا گره زده است

"این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟"(سایه(

۱- غباری دامن گستر از هر سو هجوم آورده است. فلاکت غبارین به کودتایی شرمگین، رسالت هوا را ساقط کرده است. چه ناجوانمردانه این هوا،دل را به سوسوی مهر و ماه در پس پندار واقع شده دل خوش می کند و دلتنگ حضور "امید"ی که نمی دانم در کدام فصل ِ سال سی و چند پس از کودتا؛ از کدام جغرافیا می سرود: "غبارآلوده مهر و ماه". تردید اما ندارم، آن قلب واقع در دل کلام، هرگز برای او اینچنین در هم آغوشی صورت و مفهوم رخ نمون نکرده بود، تا تن تناور حقیقت در هاله ی غبارین گرد و شن، فتح شومی را فریاد کرده باشد.

 

روزگار غریبی است. بازی، نمازگزار ِ هر چه بی شرمی است. بی اختیار دل را به دست شعر "سایه" می دهی تا پرده را لطافت تلخی بیاراید:

"ارغوان شاخه همخونِ جدا مانده ی منهوشنگ ابتهاج(سایه)

        آسمان تو چه رنگ است امروز؟

               آفتابی ست هوا؟

                    یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

        آسمانی به سرم نیست

                   از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

           آه این سخت سیاه

                    آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

                   نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

               در همین یک قدمی می ماند .

کورسویی ز چراغی رنجور

            قصه پرداز شب ظلمانی ست

                 نفسم می گیرد

         که هوا هم اینجا       زندانی ست"

هیچ اما نمی دانی، که پای سفرت نیست تا بدانی "آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟" واقعیتی در این میانه ی تنگ غبارآلود، هستی ما را به تعریف نشسته است. واقعیت می گوید: سنگ ها را بسته اند و سگ ها را گشوده اند، هاری از در و دیوار ِ این دیار می بارد و گزمه ها در کارند،بی آنکه شرف را به درگاهشان راهی باشد. چراغ های معرفت اما از قاب انجماد بیرون زده اند. در این همه ناخجستگی امیدی هست؟

                                                               ***

"آنچه می خواهم نمی بینم

وآنچه می بینم نمی خواهم "(م.سرشک)

۲- خبرها می گویند: برج میلاد، نماد بلند تهران جمهوری اسلامی نیز در غبار غریب این روزهای جغرافیای ما فرورفته است. سرنوشتی که بی شک پس از برج فاخر اما ناقوی پنجه تر ِ آزادی بدان دچار شده است. سرگذشت و سرنوشت این روزهای تاریخ ما در همین گزاره با جغرافیایمان به هم گره می خورد. غباری که پای در پایمال کردن روزنه های تنفس یک سرزمین، سرمستی بی رقیب اش را به سور نشسته است، دیری نخواهد پایید که پای وران اینهمه جور را در خود فرو خواهد برد تا هتک آزادی پیش انداز ِ محو هتاکان رسوا باشد.

آنان که سری در هوا و دستی در قضا دارند، بارانی را بر این غبار بی شگون تجویز و طلب می کنند، تا تفریق انطباق تاریخ و جغرافیا را صورت بیابند و ما مانده ایم چگونه غبار بی شگون تاریخ را از حیثیت مان، به باران بزمی همه گیر برگیریم.

                                                               ***

۳- ساعت به ۶ بامداد حوالتت می دهد و شب پیمایی ِ تکراری ات را به عزت پک های سیگار مهر می کنی تا هوای غبارآلود و ریه های دوداندودت را در این ناگواری دلنشین میهمان کرده باشی.

انگار همه چیز برایت معنا می زاید وقتی از فراز تراس خانه ای که به خیابان ۳۰متری گشاده است، کارگری ۱۶ ساله را می بینی که با چشمانی خواب و به معیار عادت هر روز، هول جدول کنار خیابان را از گام هایش زدوده است و تکرار هر روز را توشه ی ماندگاری ِ رنج بی تمامش کرده است. باشد که ما به عادت تکرار تاریخ، بهت امروز را به ماندگاری شومی تمکین نکنیم.

 

 :: نويسنده: یاسر عزیزی  :: تاريخ: سه شنبه شانزدهم تیر 1388  * موضوع: شب نامه ها   * لينک ثابت   *  
به بهانه‌ي هر روز مرگي و هنوز سكوت
زندان‌هاي اين سرزمين نوروز را حتا، بر آزادي ميزبان مي‌شود و باور را بر بي‌بهانه‌گي نهاده است. مرگ در آن بيغوله‌ي رسوا چون نه چندان دور، عادت مي‌شود و همين روزها نيز... .

اينجا شايد زندان؛

"قلب سالم را زالو تجويز مي‌كنند

تا سرخوش و دلشاد

همچون قناري مستي

به شيرين‌ترين ترانه‌ي جانت نغمه سر دهي

تا آستان مرگ.

كه ميداني،امنيت بلال شيرين دانه‌ايست

كه در قفس به نسيم مي‌رسد.

تا استوار پاسدارخانه

برگ امان در كفت نهد

وقوطي مسكن‌ها را در جيب روپوشت.

يكي صبح،يكي شب

      با عشق"*

باري اما؛

"شب ِ خسته از پناه شمشادها مي‌گذرد

و در آشپزخانه هم اكنون

دستيار جراح

براي صبحانه‌ي سرپزشك

شاعري گردن كش را عريان مي كند".

تا شايد ضحاك را بدين خجستگي كامشاد كند.

صدايي هول انگيز از تكيه اي:

"كسي را اعتراضي هست؟"

كسي اما نيست تا اعتراضى!

سكوتي،.....لحظه‌اي...... وآنسوي‌تر؛

"در نعش‌كشي كه به گورستان مي‌رود

مردگان رسمي هنوز

    تقلايي دارند

و نبض‌ها و زبان‌ها را هنوز از تب ِخشم

     تقلايي هست."

و مي دانم اما:

"يوغ ورزا بر گردنمان نهادند

گاوآهن بر ما بستند

بر گرده‌هامان نشستند"

هم از اين؛

"عريان بر ميز عمل چار بندم

بايد نعره‌اي بركشم

شرف كيهانم آخر"

و "طليعه‌ي آفتاب" شايد!

آري؛"تقدير بهانه‌ي تسليم كم‌همتان است"

چندان كه سود بي حاصليست زندگي،هنگام كه بر چنين مردني قمارش كرده باشي.

اينجا منم بر آستانِ در ايستاده،با مردمي كه همه مي دانند:

"يوغ ورزا بر گردنمان نهاده‌اند

گاوآهن بر ما بسته‌اند

بر گرده‌هامان نشسته‌اند

و گورستاني چندان بي‌مرز شيار كرده‌اند

كه بازماندگان را هنوز از چشم

خون‌آبه روان است".

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*.همه‌ي شعرهاي مشخص شده از دفتر"مدايح بي صله‌ي" زنده ياد (احمد شاملو)ست.

 

 :: نويسنده: یاسر عزیزی  :: تاريخ: دوشنبه دهم فروردین 1388  * موضوع: شب نامه ها   * لينک ثابت   *  
تکرار عصیان "دوبوار"

"تو در این انتظار پوسیدی

 که کلید رهایی ات را

 باد آرد و افکند به دامانت"(م.سرشک)

 

"ویلیام فالکنر"- نویسنده شهیر آمریکایی- در تخلیص و تصریح فلسفه ی پوچی "آلبر کامو" می نویسد:"کامو می گفت: تنها نقش واقعی انسانی که در جهانی پوچ زاده شده است، زیستن، آگاه شدن از زندگانی خویش، عصیان خویش و آزادی خویش است".

هم از اینروست اگر در نخستین برآمد مثبت اندیشی خود - در طاعون – عصیان انسان را در تبلور اجتماعی اش آنچنان تبیین می کند که در لابیرنت تنهایی اش، جز با رهایی جمع و فراشد عام از نکبت ِ جهل و صولت نااهل، آزادی و آرام نمی یابد و عصیانگری انسانش...

ادامه مطلب ...

 :: نويسنده: یاسر عزیزی  :: تاريخ: جمعه چهارم بهمن 1387  * موضوع: شب نامه ها   * لينک ثابت   *  
هر شب ِ من و سیما
 

کسی می گفت کیما اسم واقعی اوست،من از اول اما سیما صدایش زده ام و نامش برده ام..خیلی های دیگر از دوستان نیز همین نام را برایش برده اند.(شک ندارم آن یکی، کس دیگری را اشتباه گرفته بود)

ماجرای اولین لبی که از این بد بیوه ی قحبه گرفتم را چندان بیاد ندارم، اما خوب یادم هست از بالا رفتن قیمت اجاره ی قحبه قبلی فرصت این هم لبی پا داد.اوایل تن من تمام تمنایش را جمع اگر می کرد، مثل بچه آدم 15 تا   18بار جواب می داد. اما مگر نگفته است: "لبش را می پویند " و این چیزا؟

کاامی که لبش می دهد،افسار ناکامی های ِ روز  ...

 

ادامه مطلب ...

 :: نويسنده: یاسر عزیزی  :: تاريخ: یکشنبه نهم تیر 1387  * موضوع: شب نامه ها   * لينک ثابت   *  

عكاسباشي داش افشين



صفحه اصلي | آرشيو | تماس با ما | آرشيو صوتي | کتابخانه وبلاگ | از ديگران | کپي برداري از مطالب اين وبلاگ تنها با اجازه و ذکر منبع مجاز مي باشد