(نقدي بر آقاي قراگوزلو)
"پا بر تيغ ميكشم
و به اميد هر صداي دور
دستمال سرخ دلم را تكان ميدهم" (حسين پناهي)
خواندن مطلبي(۱) از آقاي "محمد قراگوزلو" در سايت تحليلي ِ البرز، انگيزه اصلي نوشتن اين نوشتار را در من ايجاد نمود. اگرچه گزارههايي كه در اين مطلب خواهد آمد مستقيمن اشاراتي به آقاي قراگوزلو خواهد داشت، اما بي ترديد وجه نوعي خطاب قرار گرفتن ايشان نيز مد نظر است. چرا كه جماعتی از نيروهاي وفادار به انديشه چپ، در چنين فضايي سير مي كنند و اين نقد نه صدور سخني است كه از موضع يقين برخاسته باشد، بل كه موضعي است از يك منتقد، كه علاقه مند است در صورت كجي فهم خويش، به تيغ نقد دوستان نوازش و آراسته شود.
طرح سوالي مبني بر واقعي بودن يا نبودن جنبش سبز، حتا با چالشي پيرامون رنگ اين جنبش؛
("واضح است که منظور من از طرح این موضوع دامن زدن به یک بحث بیفایده صوری رنگشناسی؟! – حداکثر نمادشناسی- و غیره نیست. اما حتا اگر قصد شرح مبانی سمبلیسم را هم داشته باشم، میخواهم بگویم تاریخ مصرف سبز، چنانکه مد نظر لیبرالهاست – تمام شده است.") ورودي قراگوزلو به مدعاي بحث است. در طول بحث و به سياق نوشتارهاي پيشين، دغدغهي اصلي نويسنده جايگاه طبقه كارگر در جنبش كنوني و سهم اين طبقه در نتايج احتمالي اين جنبش است. نويسندهي اين مطلب در مقاله اي ديگر كه يادآوري آن در جهت بحث كنوني بي مناسبت نيست، با پيش كشيدن نظريه معروف ماركسيستي مبتني بر وحدت تئوري و عمل، همچنان معتقد است:
"وحدت تئوري و پراتيك تنها در يك شكل مادي و اجتماعي، يعني در جنبش طبقهي كارگر ميسر است"(۲). با چنين نگاهي است كه در آنجا متذكر مي شود:"مساله اصلي اين است كه جنبش سوسياليسم كارگري با ترسيم تصويرهاي زيبا از جامعهي دلخواهش، تودهها را به خود جلب نميكند، بل كه با پيشروي ِ جنبش كارگري در برابر سرمايه و با تحقق يافتن هر درجه از خواستهاي فرودستان، امكان بالندگي سوسياليسم بيشتر ميشود."(۳)
با چنين مفروضاتي است كه وي حتا جايي كه كسي از نويسندگان از يك سو نياز جنبش كنوني را در به صحنه كشيدن فرودستان جامعه متذكر مي شود و از ديگر سوي غلبه نگاه و گفتار اقتصادي بازار گرايانه در بين رهبران جنبش كنوني را سبب امتناع آنان از چنين كاري ميداند و اينگونه مي نويسد:
"در شرایطی که سیاستهای اقتصادی دولت مستعجل دهم نه نوید رشد اقتصادی را میدهد و نه وعدههای عدالت اجتماعی را شاید نخبهگان سیاسی جنبش سبز از فرصتی چه بسا تکرارناپذیر برخوردار باشند تا نه با تکیه بر عملکرد مصیبتبار گذشتهشان برای فرودستان اقتصادی بلکه با در انداختن گفتار اقتصادی عدالتخواهانه رسماً طبقات کارگری و تهیدستان شهری را به صفوف پیوسته و روزافزون سبزها فرا خوانند. مهمترین مانع فکری برای چنین فراخوانی اما غلبهی گفتار اقتصادی بازارگرایانه میان بخشهای گستردهیی از نخبهگان سیاسی جنبش سبز است"(۴) را برنمي تابد و مي نويسد:
"این به اصطلاح نخبهگان جنبش سبز که به لحاظ منافع و پایگاه طبقاتی، بخش قابل توجهی از طبقهی بورژوازی ایران را نمایندهگی میکنند نه فقط به گواهی عملکرد فاجعهآمیز گذشتهشان بلکه به شهادت نطقهای اخیر انتخاباتیشان نیز همواره از خصوصیسازیهای نئولیبرالی و بازار آزاد دفاع کردهاند و اصولاً نمیتوانند مدافع منافع طبقات دیگر - منظور من طبقهی کارگر است - باشند." (البته براي اينكه در طول بحث به اين بخش از ادعا نپردازم و در مقام دفاع از كسي برنيايم، ذكر اين نكته را از حيث اطلاع لازم مي بينم كه "ميرحسين موسوي" در مناظرهاي كه با "محسن رضايي" داشت، خطر حذفي را كه جناب قراگوزلو بدان اشاره كرده است به جان خريد و مخالفت اساسي خود را با طرح تحول اقتصادي بيان كرد و متذكر شد كه اين طرح منافع فرودستان و زحمت كشان را نديده است.)
با اين اشارات و ارجاعات به سراغ بحث و نقد مورد نظر خود مي رويم. من در اينجا به دنبال جزيي شدن تا سطح به چالش كشيدن رنگ مشهور شدهي اين جنبش نميروم، هرچند دوست مي داشتم كسي از مدعيان چپ كه اتفاقن مدعي ِ راستيني (از حيث چپ بودن و نه درست انديشيدن) نيز هست، به همان اندازهي يكي از همين كانديداهاي ليبرال ناميده شده درك مي كرد كه "رنگ سبز به دال شناوري تبديل شده است"(ميرحسين موسوي، سخنراني در جمع اساتيد دانشگاه بعد از انتخابات) و بنابراين دال مذكور هرگز نمايندهي مدلول و مفهومي خاص نيست .بر اين اساس به سراغ اصل مطلب مي روم.
۱- وحدت تئوري و عمل
"تنها كافي نيست كه انديشه براي تحقق خود بكوشد، بل كه واقعيت نيز بايد در تلاش براي به انديشه درآمدن باشد" (كارل ماركس، گامي در نقد فلسفه حق هگل)
شكي نيست كه از مهمترين جنبه هاي انديشه ماركس كه او را هم از عقل گرايي انتزاعي و هم پوزيتيويسم رايج زمان وي جدا مي كرد و منطق و روش ديالكتيكي وي را تا بدانجايي تكامل مي بخشيد كه خود در پيش گفتار بر كاپيتال، برپاي قرار دادن ديالكتيكش مي ناميد، تقريب و بل كه وحدت (و البته نه يگانگي) تئوري و عمل است. اين مسئله اما در طول زمان و به ويژه پس از ماركس، در كنار ديگر جنبه هاي انديشهي وي خود محل كژنماييهاي حسرت بار از سوي مدعيان همان انديشهها و رويكردهاي شناختي و حركتي شده است. شريعت سازي از انديشههاي چنان انديشمند بزرگي در مقابل روح و اساس انديشهي وي، بزرگترين لطف ماركسيستهايي بودهاست كه چند مفهوم و يك الگوي عمل ثابت را به همه جاي تاريخ كشاندهاند و اصرار دارند تا با منطقي "پروكروستين" بخشي از واقعيت زمانشان را از سر و ته بزنند و بخشي ديگر را آن قدر بكشند تا بر اين مفاهيم و چنان الگوي عمل يگانهاي بار شود و اينان رسالت تاريخي خويش را به سرانجام رسيده بيابند و بر تخت مونيستي حركت تاريخشان لم دهند و آغاز واقعي تاريخ را جشن بگيرند.
كوچكترين تاملي در انديشههاي ماركس و متدولوژي وي به خوبي نشان مي دهد كه چگونه نظريه نزد ماركس، هرگز تجريدي فارغ از واقعيت نيست كه اگر بود هرگز با آن جمله تاريخي در پايان تزهاي پيرامون "فويرباخ"، بر نقش رسمي فيلسوفان نمي تاخت كه:"فيلسوفان به شيوههاي مختلف جهان را تفسير كردهاند،مسئله اما بر سر تغيير جهان است." وحدت تئوري و عمل براي ماركس مهمترين و بهترين راه جهت رسيدن به همان تغييري است كه بدان ميخواند. اما تغيير در چه چيزي؟ تغيير در جهان براي ماركس همان تغيير در واقعيت اطراف خود است. واقعيتي كه براي تغيير يافتن در وهلهي اول بايد به شناخت درآيد و پس از آن، دركار شدن همزمان و هماهنگ چنان شناختي در قامت تئوري با كنش عيني و پراتيك آگاهانه است كه ماركس فقدان آن را نزد پيشينيان خود با تلقي "سوسياليستهاي خيال پرور" توصيف مي كرد. خيال پرور خواندن امثال "فوريه، اوئن و ديگران" تنها در اين نبود كه به موعظه اكتفا مي كردند و پاي در كنش عيني نمي نهادند، بل كه در درك ناقص آنان از واقعيت نيز تبلور مي يافت. بر اين اساس است كه وقتي طرح "سوسياليسم آينده" بدون در نظر گرفتن شرايط عيني جامعه و تاريخ مطرح ميشود به معيار جمله معروف ماركس در نامه به "براك" سنجيده ميشود كه: " اهميت يك قدم واقعي در جنبش برتر از دهها برنامه است". صرف ترسيم يك برنامه و پيش كشيدن الگوي عمل يگانهاي كه منطبق با نبض كنوني تاريخ نيست، تنها توان ذهني گردشگران در جهان تئوريها را تقويت ميكند، نه پاي حركت در مسيرهاي ناهموار واقعيت اجتماعي را.
۲- خاستگاه جنبش كنوني
"راديكال بودن يعني دست بردن به ريشه و ريشه براي انسان چيزي نيست جز خود انسان" (كارل ماركس، گامي در نقد فلسفهي حق هگل)
جنبش كنوني مردم ايران، ولو با هر تفسيري جنبش طبقه متوسط خوانده شود باز هم نمود وحدت تئوري و عمل است و در عين حال با آن تفسير مضيق چپ گراياني چون مورد بحث ما، شكل مادي و اجتماعي آن نه جنبش طبقه كارگر با آن توصيف مصداقي تنگنظرانه، بل كه جنبش طبقهي متوسطي است كه نه تنها از حمايت بخشهاي زيادي از گروهها و طبقات رو به پايين نيز برخوردار است كه به تجربه و درك حسي و واقعي خود مسئلهي خويش را در اين مقطع حساس از تاريخ در پراتيك سياسي يافتهاست و موضع ايشان نه تنها مبتلاي به ايرادي از حيث تئوري ماركسيستي نيست، كه دقيقن بر درك واقعيت و تبديل درك واقعي به تئوري عمل استوار بودهاست. مهمتر اينكه درك تئوري به تجربه اجتماعي هدايت شدهاست نه تحت تاثير يك بازي حزبي به زعامت رهبري كاريزماتيك كه درك خود را بر گردهي تاريخ تحميل كند تا به تعبير همين تحليلگران، "بزرگترین انقلاب تاریخ اجتماعی ما" را رقم بزنند.
من به هيچ عنوان معتقد نيستم كه يك سوسياليست نبايد افق و موضع كلي خود را شفاف و مشخص مطرح كند و مرزهاي خود را حفظ كند اما در عين حال ميان اهداف كلاني كه تحقق آنها قدري دوردستتر مي نمايد و حركتي كه ممكن است حصول به نتايج آن از دشواري زيست اجتماعي بكاهد مي توان توازني برقرار كرد و پذيرفت كه در فاصلهي دو انقلاب اجتماعي واقعي و تحقق ديالكتيك تاريخي در بازهاي كلان، ميتوان رخدادهاي درون دوراني بسياري را نيز تجربه و درك كرد. از طرفي پيش كشيدن يگانهاي عملي چون "طبقه كارگر" در شرايطي كه به نظر نميرسد خصوصياتي را كه ماركس در تبيين طبقه مورد نظر داشت به حوزهي مصاديق سرايت دادهباشيم، تنها ميتواند تكرار مفروضات تاريخي باشد.
بي ترديد هيچكسي نميتواند مدعي چپ بودن باشد و در عين حال منافع طبقات فرودست و به ويژه طبقهي كارگر را در نظر نداشته باشد. اما در اينجا طبقه به مفهومي متداخل و غير ِ تاريخي و نه به عنوان عنصر مبارزهي اجتماعي در نظر گرفته ميشود. در حقيقت اين حوزهي تفكيك براي تسهيل تعاريف است و نه ترتيب نظري عناصر كنش اجتماعي. از سويي ديگر بايد ديد وزن نظري و جايگاه خيل عظيم كارگران جامعهي ما كه همگي به همان وصف ماركس كه اينان "براي از دست دادن چيزي جز زنجيرهايشان ندارند" متصفند، در نسبت آگاهي و خودآگاهي عمومي چه سطحي را داراست؟ به نظر نمي رسد عدم همراهي طيفي از فرودستان جامعه با جنبش كنوني و شعارهاي آنها صرفن از يك خاستگاه طبقاتي برخاسته باشد، بل كه از نقطهنظري نزديك به واقعيت مي تواند برخاسته از ناآگاهي و حل بودن آنها در بخشهايي از ايدئولوژي حاكم از يك سو و فريفته شدن به كمكهاي صدقهاي دولت نهم از ديگر سوي باشد. به اين منظور دقتي در تاريخچهي حاميپروري در جمهوري اسلامي طي ۳۰ سالهي اخير (اگرچه در بسياري از موارد نتايج سياسي مورد اشاره كه به عنوان حاميپروري از آنها ياد كرديم، در نتيجه تجربه بعدي و نه تدبير پيشيني حاصل شد)، ميتواند راه گشاي اين مدعا باشد. بگونهاي كه عملن به وسيلهي بازي ايدئولوژيكي كه ساختار صورت دادهاست، گروههاي فرودستتر جامعه را بواسطه نداشتن فرصت و امكانات لازم براي انديشيدن و بازنگري در شيوههاي نظري و عملي حيات خود هرچه بيشتر تحت تاثير قرار داده و در ركود و سكون ِ توام با تحمل فرو بردهاست. البته استثنائاتي در اين ميان به چشم خورده است كه اگر در آنها عميقتر شويم، عدم گستردگي آنها مشهود مينمايد. طرفه اينكه هر تكاني كه ساختهاي سياسي حاكم بر ايران طي ۱۰۰ سال اخير به خود ديدهاند، عمدتن ناشي از حركت طبقهي متوسط بودهاست.
اينجاست كه با حسرت به جملهي پاياني جناب قراگوزلو نگاه مي كنيم كه اي كاش كار به تاخير انداختهي خود را قدري زودتر از مطلب ارائه شده منتشر مي ساخت آنجايي كه مي نويسد:
" دربارهی ماهیت طبقاتی جنبش اجتماعی موجود، چیستی جایگاه دموکراتیک آن و بررسی این مسالهی حیاتی که چرا کارگران به شکل طبقه در این جنبش حضور ندارند، اگر فرصتی پیش آمد سخن خواهم گفت."
چرا كه براستي دقت در واقعيات موجود جامعه و مسيري كه "سپاه پاسداران" در مال خود سازي اقتصاد در پيش گرفتهاست و شكل اقتصادي ايران را به سوي نوعي "سرمايه سالاري ِ نظامي" سوق داده است، بيش از همه بايد مصاف مبارزاتي خيل بيكاران را براي ما متبلور كند و البته درك موضع كارگران در وضعيت پيش روي كه سمت و سوي استخدامي نيروي كار به جهت بهره گيري از اعضاي بسيج و در نتيجه گذر از صافي ايدئولوژيك در حال شيفت كردن است نيز شايستهي دقتي است مضاعف، بويژه وقتي اين همه در نتيجهي حقيقت نهفته در شكل سياسي ِ ساخت موجود رخ نمون كرده است.
اشارات:
-------------------
۱. مقاله ("خیزش سبز" از رویا تا واقعیت) نشاني زير:
http://alborznet.ir/Fa/ViewDetail.aspx?T=2&ID=241
۲. سوسياليسم؛آلترناتيو اصلي نئوليبراليسم و كينزيسم، اطلاعات اقتصادي – سياسي ، شماره 261- 262 ، خرداد و تير 1388
۳. پيشين
۴. آیا فرودستان اقتصادی را میتوان نیروهای جنبش سبز دانست؟- محمد مالجو
(http://alborznet.ir/Fa/ViewDetail.aspx?T=2&ID=237)
منبع: http://azizi61.blogfa.com
منبع: http://azizi61.blogfa.com
بیش از 160سال پیش کارل مارکس و فردریک انگلس در بیانیه ی معروف و ماندگار کمونیست، آغاز سخن را به اشاراتی صورت بستندکه جدای از ظرافت و زیبایی لفظ و نوشتار، همچنان تکیه گاه گاه پردازی های پاره ای نیروهای چپ و سوسیالیست قرار می گیرد.
آغازی با اشاره به سایه اندازی شبح( بختک) کمونیسم بر سراسر اروپا. 
مارکس و در کنار وی انگلس، اگر چه نه واضعان سوسیالیسم و خالقان پردازش اینچنین انسانی بودند، اما بی شک، بی بدیل ترین کوشش ها در افشای واقعیت استثمار نوین در شکل سرمایه داری را با درک کلیت واقع، طرح و به عرصه ی تاریخ مبارزه، عمل و نظر سیاسی- فکری عرضه نمودند. این کوشش را به ویژه در"مقدمه ای بر نقد اقتصاد سیاسی ( گروندریسه)" و " نقد اقتصاد سیاسی(کاپیتال)" از مارکس به دقت علمی و تبیین می توان مشاهده کرد. چندان که از نخستین ویژگی ها و ضرورت های نظام نوین استثمار آغاز و حتی به پردازش هایی می رسد که شاید به درک معاصر مارکس سنگینی می کرد.
با این همه، اگرچه مارکس و انگلس در بخشی از مانیفست حزب کمونیست، به حق می نویسند" بورژوازی ... به احداث عجایبی نایل آمده است که از حد اهرام مصر، آبراهه های رم و کلیسای گوتیک بس فراتر رفته است، ... همه ی ملت ها را به تمدن سوق داده است، ... شهرهای یزرگ خلق کرده است و ... در مدت یکصد سالِ ناچیز تسلط خود، نیروهای مولد انبوه تر و عظیم تر از آنچه همه ی نسل های پیشین بوجود آورده بودند، خلق کرده است" تا با این توصیف مدح گونه که به تعبیر " جوزف شومپیتر" بسیار بیشتر از همه ی توصیفات خود بورژواها در مورد بورژوازی بوده است، نقطه ی عزیمت خود را به نقد اقتصاد و اقتصاد سیاسی متعلق به سرمایه داری بیابند و چنان نقد سترگی را سامان دهند، اما امروز و بیش از دویست و پنجاه سال پس از سلطه ی عینی سرمایه داری بر اریکه ی استثمار و خلق عجایبی بسیار بزرگتر از آنچه اعجاب مارکس را بر انگیخته بود، همچنان پارادایم اصلی و حاکم بر هستی اجتماعی انسان، پارادایم سرمایه داری و هدف تلقینی آکادمی های بشر پرور گرایشات انتفاعی بل که منطق و روح واقعی عمل" حرص" و "طمعی" است که مارکس در دستنوشته های پاریس، قانون سرمایه داری اش می خواند.
هر چند قرن بیستم، هم بواسطه ی قرابت بازمانده ی مارکس و هم ضعف و زوال ناشی از قد کشیدن و تن پروریدن سرمایه داری، قرن ظهور خیزش های به ظاهر بدیل سرمایه داری و مدعی سوسیالیسم بود( اگر چه نهایتن از اولین آنها که قیام بلشویکی روسیه ی شوروی بود و قویتر از همه تاریخ را برای سوسیالیسم برانگیخت و ناکام کرد، تا آخرین پس مانده های آنها که سر خود را تا آستانه ی قرن بیست و یکم نیز کشیده اند، همه یکی پس از دیگری به دامن سرمایه داری سریدند) اما این سرمایه داری بود که پایان تاریخ در قرن بیستم را بنام خویش ثبت کرد و مغرور و حریص تر از پیش، قفل هزاره ی جدید و قرن نو را گشود.
در این میان و طی یک دوره، پس از جنگ دوم جهانی، سرمایه داری هم متاثر از انگیزه هایی که سوسیالیسم در جهان ایجاد کرده بود و هم بواسطه ی بحران عمیق خود، رویکردی رام تر به مناسبات اجتماعی و کارگری نشان داد که با برآمدن اقتصاد کینزی، دولت رفاه و برنامه ی نیو دیل (New Deal) فرانکلین روزولت، معنا می یافت اما از اواخر دهه ی شصت و آغاز دهه ی هفتاد و ظهور نئو لیبرالیسم و اقتصاد نئوکلاسیک، که وحشیانه تر از همیشه، زندگی اجتماعی را به سود سرمایه داران، بازرگانان ملی و جهانی، بنگاه های پولی- مالی و ... مصادره و آن حداقل حیثیتی را که زیر پوشش دولت های رفاهی اندوخته بود تا با همان پوشش پایه ای ورود واقعی و دوباره ی خود را تقویت کند ، را نیز بر باد داد.
نئولیبرالیسم که آنک شکل سیاسی سامانِ توجیهیِ متأخر سرمایه داری در آغاز قرن بیست و یکم نام گرفته است، بی هراس از خلل در ثبات نظم موجود، در همان سال دوم قرن جدید و در منهتن نیویورک به خود لرزید و پس لرزه های آن تکانه ی بزرگ تا احتضار کنونی اقتصاد سرمایه داری، لحظه ی فرو کاهیدن را به خود ندید.( ورود به جوانب بحران اقتصاد سرمایه داری با توجه به انبوه اخبار و مطالب ضرورت ندارد).
با این مقدمه که شاید طولانی تر از متن اما بنا به ضرورت کلام پیش کشیده شدبه سراغ توجیه توهم خواندن شبح کمونیسم بر فراز سر سرمایه داری می رویم.بی تردید هر چه دوره ها و مراحلی از ادوار پنج گانه ا ی که پاره ای دانشمندان علوم اجتماعی بنام فلسفه ی تاریخ به مارکس نسبت می دهند( کمون اولیه، برده داری، فئودالیسم ، بورژوازی، کمونیسم یا کمون نهایی) و به ویژه دوران برده داری و فئودالیسم در جوامع مختلف اشکالی متفاوت بلکه قابل تردید از حیث شمول داشته اند، اما سرمایه داری می رود تا به مدد افزار ها و امکاناتی که در جهت توسعه و گسترش خود یاریگر یافته است، شکلی جهانی، جهان شمول و عام بگیرد و از آنجا که ریخت اینچنین، اولین تجربه ی بشر و زندگی بشری است، هر گذر و گذاری از شکل پیشرفته ی آن نیز ورود به جهان و شرایط مادی همه شمول و جهان گستری خواهد بود. در عین چنین گزاره ای، بحث بر سر ادعای پیش گفته ی مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست بوده است که از شبح کمونیسم بر فراز اروپا سخن رانده بودند.
باری، چرا شبحی که با دقت در آثار مارکس، فرود آمدن در لباس عینیت اش را بسیار کمتر از گذار از قرن می یابیم، امروزه و پس از نزدیک به دو قرن نه تنها به اسباب و شرایط مادی تعین عینی نیافته است که پرواز شبح وار آن را نیز جز با خیال آلودگی های توهم نما، نمی توان جستجوکرد؟ و چرا در حالی که بحران سرمایه داری، عمیق تر از همیشه بر رخسار عصر نشسته است، خبری از پرواز آن شبح نیست؟
به راستی آیا مارکس و انگلس، آنچنان که منتقدین، خاصه در مورد انگلس می گویند: حتمیت تاریخ را چنان در جبر مادی آمیخته می دیدند که فراشد از یک داربست مادی- عصری چون سرمایه داری را تنها از تضاد مادی – اقتصادی خود ساخته می دیدند؟ و آیا مؤلفه ای به اسم انسان در تحلیل های کسانی که قایل به گزاره هایی چون " انسان ها هستند که تاریخ را می سازند " بوده اند در چنبره ی جبر تاریخ نقش یک پادوی کم خاصیت را ایفا می کند؟
چندان که به نظر نمی رسد اگر شبحی هم به رویت ایشان در قرن پیش رسیده است ناظر بر قابلیت انسانی تغییر فرا واقع مادی – اقتصادی باشد.
این نوشتار بر آن است که به رغم بحران نزدیک به احتضار سرمایه داری، خبری از آلترناتیوی بیرون از این ساختار نیست و سرمایه داری به مدد ابزار های ارتباطی، مناسبات فرهنگی، شکل آموزش و قابلیت هایی که در حیات اجتماعی ایجاد کرده است، زمنیه ی ذهنی فراشد از خود را به کمترین میزانِ امکان رسانده است. چرا که نه تنها بواسطه ی بر سر کار بودن و انقیاد همه ی جوانب استقرار نظم در زیر سلطه ی مادی و مدنی – فرهنگی اش بلکه بواسطه ی تظاهرات نمودهای ایجابی و حداقلی اش، افق محدود ذهن انسان عصر خویش را به خود نزدیکتر می کند، تا مجالی برای مخالفان ایدئولوژیکش، که جز در هیبت کنش گران نق نقو و خرده گیرانِ آرمان گرای فاقد برنامه ی نزدیک به معقولات قریب به بستر مادی، نمودی ندارند و جز تکرار روایت های کلان و رویا وار از سوی طیف عملگرا و پیچش های فلسفی – نظری از جانب گرایشات آکادمیک و رسانه ای، بروزی ندارد، به دست ندهد.
مادام که عرصه ی جامعه ی مدنی در میان اسطوره بافی های کلامی و کلان پردازی های نیروهای چپ به نفع مطلوب یابی های لیبرالیست ها خالی می شود تا بستر های بکر ذهنی پذیرای ترسیمات حقوقی و مدنی ایشان شده، نهال توفیق خود را بر زمینه ی نا آگاه ذهن انسان غیر طاغی شده ی عصر خویش نو به نو برویاند تا سوژه ی انسانی که در عین حال مادیترین بل که مهمترین ملاک مادی تحول و تغییر است در اختیار ایدئولوژی فریبای سرمایه داری لیبرال بماند و به باغ آن اقنوم بر دهد.
در چنین شرایطی است که نه تنها بحران سرمایه داری، آنتی تزی بنام سوسیالیسم را از بطن سرمایه داری بیرون نمی دهد، بل که ایدئولوژی تحمیق و تلقین الگوی راست به خوبی قادر است شعار تغییر را بر پیشانی " نئو" های خود الصاق کند و حتا هیجانات ناگزیر توده های تسلیم شده را نیز بر آورد.
بر این اساس است که نه تنها شبح کمونیسم، که تصور سوسیالیسم آنچنان فاصله ای با واقعیت موجود پیدا می کند که طرح نزدیک بودن به تحقق آن بیشتر به توهمی می ماند گمراه کننده نه ترسیمی امید بخش و راهبردی، چه رویکرد های غیر کاربردی در حوزه های فلسفی چپ خود به سمت الگوی سکون و رکود در آمده است و رویکردهای پراتیک بر متد های کهنه ی تجربه شده ( الگو های ولونتاریستی) و با اصرار صرف بر روش انقلابی در نظم موجود جامعه و جهان که به جبر موقعیت در هیبت اقلیتی کم اثر در کنش های جهانی بدل شده است، از دیگر سو، کمترین زمینه های فراز آمدن نیرو های چپ را نیز به محاق سرکوب فرهنگی – ایدئولوژیک در جغرافیای جهانی و تصفیه های انسانی در محدود ه های ملی با ساختارهای سرکوب گرا خوا هد برد.
با این توصیفات و توضیحات است که می توان مدعی شد، نیروهای چپ جز با تجدید نظر اساسی در رویکردها و روش های خود در تعریف و باز تعریف شکل عمل در حوزه های مدنی – اجتماعی و غالب آمدن برافق ذهنی نا همساز با روایت های کلان نزد عرصه ی عمومی جامعه، همچنان در توهمی خواهد ماند که به درازنای بیش از قرنی عمر و حیات دارد.
پاره ای از اقتصاد دانان، مارکس را در جلد اول سرمایه و تبیین ِ نظریه ارزش خود، آنجایی که فراتر از "دیوید ریکاردو" که تنها جنبه ی کمی ِ شرایط تولیدی، ارزش مبادله ای و قیمت را مد نظر قرار داده بود، به جنبه کیفی این روابط نیز نظر دارد تا خصلت ِ طبقاتی و اجتماعی آن را تشریح کند، صاحب تئوری "جامعه شناسی اقتصادی" می دانند تا تئوری تحلیل ِ اقتصادی.
این دیدگاه در مورد مارکس، البته خالی از واقعیت نیست، اما در کنار واقعیت انضمامی ِ تحلیل اقتصادی و جامعه شناسی مربوط به آن. در حقیقت شکل و خصوصیت یک جامعه را در تعبیر مارکسی، بیش از همه و شاید تنها روابط تولید مشخص می کند و از آنجایی ...
::
شخصيت اقتدارگرا - اريش فروم
::
سیاست جهانی شدن( پیر بوردیو نرجمه پرویز صداقت)
::
الگوی نولیبرال و سیر قهقرایی پزشکی ایران - ناصر فکوهی
::
از نئوکلاسیک های راست گرا تا نئوکلاسیک های چپ گرا/محمد مالجو
::
روششناسی مارکس / سعید رهنما
::
شباهت های میان میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد- ابراهیم نبوی
::
ژیژک،پسامدرنیسم و لباس نوی امپراطور
::
نقد لایحهی هدفمندسازي يارانهها / کامبیز لعل
::
بیماری هلندی ـ بیماری ایرانی؟ / احمدسیف
::
تئوريهاي مارکسيستي پيرامون سرمايه داري دولتي - فريدا آفاري
::
ادامه - مقالات ديگران...
Copyright © 2008 All rights reserved © Power By: Admin