بى بى سى
راديو فردا
صداي آلمان
صداى آمريکا
مقدمه!
آنچه انگيزه اصلي پرداختن به اين نوشتار شد، نوع نگاه و ديدگاه داعيه داران ِ سنت ليبرالي در پرداخت به دموكراسي و تقسيم بندي انسان ها به دسته هاي ِ متخلقين به اخلاق دموكراتيك و غير ِ دموكراتيك بوده است، كه در طي همه سال هاي اخير در مواجهه با الگوهاي عقيدتي مخالف يا غير ِ همسان به تكرار مورد استفاده قرار گرفته است. بر همين اساس و با پاي فشردن بر پيمان ِ ديريني كه در اين مطلب سعي در نمودن يا بازنمودن آن شده است، نيروهاي ليبرال هرگز نتوانسته اند حضور قدرتمند ِ مخالفان خود را در كنار خود ببينند تا چه رسد به تحمل و تسامحي كه ظاهرا روح سكولاريزم بوده است!. در اين نوشتار، سعي شده است با پرداختي اجمالي اما مستند، ضمن نگاهي به مفهوم ليبراليسم در نزد ِ پيامبران ِ تاريخي آن از سويي و پرداخت مختصري به دموكراسي در درازناي تاريخ ِ بلند آن از ديگر سو، كيفيت ازدواج اين دو مفهوم عميق را در غرب به چالش كشيده و بر نتيجه مورد نظر خود فرود آييم.
در مفهوم ليبراليسم*
يكي از تفاوت هايي كه به زعم پاره اي از دانشمندان انديشه هاي سياسي – اجتماعي ميان ليبراليسم و انديشه هايي چون ماركسيسم وجود داشته است، عدم وجود شخصي شاخص در تاريخ پيدايي و پايايي اين انديشه بوده است كه بتوان با نقد چنين شخصي ليبراليسم را شناخت يا بدان پرداخت .به عبارتي ليبراليسم عبارت است از تجمع فرآورده هاي فكري بسياري كه در بسياري نقاط با هم در تضاد و خلافند . گروهي چنين ويژگي را مثبت و برخي منفي دانسته اند، با اين زمينه آنچه در اينجا آورده مي شود نيز نمي تواند نقد همه گرايشات درون ليبرالي باشد .
"دكتر حسين بشيريه" در جايي ضمن نقد نويسندگاني كه ليبراليسم را همبسته با سرمايه داري مي دانند، مي نويسد:"برخي از نويسندگان، ليبراليسم به معناي نظريه حكومت محدود و معطوف به آزادي فردي را با نظام بازار آزاد و اقتصاد سرمايه داري ِ بازاري همبسته مي دانند. اين همبستگي هرچند از لحاظ تاريخي واقعيت داشته باشد، اما منطقا ضروري نيست." (١) به نظر مي رسد سخن آن برخي از نويسندگان در مورد ليبراليسم، از قضاوت دكتر بشيريه پذيرفتني تر باشد . در واقع وقتي از "ليبراليسم" سخن مي گوييم به يك باره مفاهيمي چون "انديويدواليسم" و "كاپيتاليسم" در ذهن تداعي مي شود . اين تداعي اتفاقا نه به واسطه همزماني تاريخي ميان سرمايه داري و ليبراليسم كه به واسطه اين مسلم است كه ليبراليسم مبتني بر اين هر دو مفهوم تاريخي است. بنابراين با توجه به اينكه "ليبراليسم اقتصادي(آزادي فعاليت خصوصي)و ليبراليسم فرهنگي(آزادي حوزه انديشه ها) اغلب از نظر تاريخي همراه بوده اند" و در عين اينكه "بطور جداگانه هم قابل تصورند"(۲) اما نوعي "اين هماني" ميان هر دو تصور قابل تشخيص است، چه؛در آثار طيف گسترده اي از باورمندان به اين انديشه، آنجا كه دست دولت در حوزه هاي خصوصي كوتاه مي گردد، بيش از همه "حوزه هاي خصوصي اقتصادي" مد نظر است . چنانچه پيدايش انديشه هاي برابري طلب با تاكيد بيشينه بر اقتصاد در مقابل ليبراليسم خود گواه اين مدعاست كه ليبراليسم همذات سرمايه داري و نه تنها، همزمان آن بوده است.
غالب نويسندگان و انديشمندان انديشه سياسي "جان لاك" را بعنوان "پيامبر" ليبراليسم مي شناسند . لاك بيش از هر چيز به عنوان مدعي نظريه وضع طبيعي و به تبع آن حقوق طبيعي ناشي از اين وضع طبيعي اشتهار دارد . در ميان اين حقوق طبيعي ِ انسان در نزد لاك، يكي از مهمترين حقوق، حق آزادي ِ فردي انسان بوده است، اما به تعبيري "آن حق طبيعي كه لاك بيشترين اعتنا را بدان مي نمود، حق دارايي بود"(٣) حقي كه نزد لاك منشا حقوق ديگري چون حق مالكيت بر ارث نيز خواهد شد . بر اين اساس آزادي در نزد لاك بيش از همه معناي آزادي در مالكيت را شامل مي شود . پيش از لاك، البته فيلسوف ديگري نيز به حقوق طبيعي پرداخته بود . "توماس هابز" - كه "لوياتان"ِ وي در ايران با ترجمه"حسين بشيريه" شناخته شده است- ضمن ارائه نظر خود پيرامون وضع طبيعي و حقوق ناشي از آن بر خلاف لاك كه حق مالكيت را مبتني بر وضع انساني مي داند با تلقي "اوتوريتاريانيستي" خود مي گويد:"مالكيتي نيست،مال من و تو از هم جدا نيست، آنچه هست، مال هر آنكسي است كه توانا به تحصيلش باشد و مادام كه بتواند نگاهش دارد"(٤) با اينهمه اما مبتني بر حق آزادي و اعمال اقتدار آزادانه فردي، هابز مالكيت فردي را چون لاك برسميت مي شناسد و براي حفظ اين آزادي است كه "لوياتان" را پيشنهاد مي دهد . لوياتان قدرت مطلق حاكم است، چرا كه هابز "بر اين نكته پاي مي فشرد كه تفويض حاكميت مشروط نيست و مشروط نتواند بود . از اين جهت اتباع حاكم نه مي توانند شكل حكومت را دگرگون كنند و نه مي توانند از اقتدار حاكم سر باز زنند."(٥) از اين روي "لوياتان" به تعبير هابز اگر چه قدرت مطلق است اما ضامن آزادي فردي است . بنابراين براي تحقق آزادي ضرورتا اقتدار مطلق حاكم نياز است. راي "جان لاك" با هابز درجه اي از تفاوت را داراست. لاك به خلاف هابز، بر حاكميت مشروط نظر دارد. با اينهمه "اگر چه لاك در رساله (درباره جامعه مدني) در رد نظريه حق الهي شاهان ... حجت مي آورد"(٦) اما او نيز به "استقرار بازگرداننده پادشاهي بزرگ و شاه كنونيمان ويليام و اثبات حقانيت او در نظر مردم"(٧) گرايش دارد .
بر اين اساس پيشگامان اوليه ايدئولوژي ليبراليسم تنها به گشودن اين مسئله اساسي - كه اتفاقا جوهر حقيقي ليبراليسم نيز مي باشد- همت گماردند كه فرد آزاد است و مصلحتي اجتماعي اگر وجود دارد صرفن براي تامين اين آزادي خواهد بود . تا اين زمان فكر دموكراسي رسوخي در باورهاي ليبرال نداشته است. اگر چه كسي چون لاك به نقش مشروطيت سلطنت جهت تعديل قدرت استبدادي حاكم نگاهي داشت. از جهتي نيز "دمو" جمعي از مردم را در خود حمل مي كند و همچنان كه در پي نيز خواهد آمد، ليبرال ها هماره از اين مسئله بيمناك بوده اند تا مباد خاطر آزادي فردي را شرف اجتماعي و اصالت جمع بيازارد. ناگفته نماند كه دموكراسي بيش از آنكه ناظر بر آزادي در تعيين سرنوشت فرد باشد، حاكي از عدالت در توزيع قدرت اجتماعي است بنابراين اصالتا دموكراسي باوري "كلكتيويستي" است تا "انديويدواليستي". هم از اينرو بود كه اگر نگاهي به دموكراسي پيدا مي شد، دموكراسي در ميان خود طبقه سرمايه دار بود، بعبارتي نوعي از پلوتوكراسي در مفهوم كلان آن. چندانكه در نيمه هاي قرن نوزده، "آلكسي دو توكويل" در كتاب "دموكراسي در آمريكا" به نقد دموكراسي براي اقليت پرداخت و خواستار گام گذاردن بورژوازي در راه دموكراسي شد.(در باب دموكراسي سخن خواهد رفت)
سير تكاملي انديشه هاي ليبرال از دروازه باورهاي فردگرايانه گونه گون گذر مي كند . چندانكه نمي توان از "يوتيليتاريانيسم" و فايده باوراني چون "ژرمي بنثام" و "ژان استوارت ميل" بي توجه گذشت . بنثام، آنجايي كه معتقد است:"جامعه يك پيكر مجعول است،يعني متشكل از افرادي است كه در حكم اعضاي آن پيكرند"(٨) بنابراين منفعت و مصلحت جامعه را عبارت مي داند از"سرجمع منافع آحاد اعضايي كه آن را تشكيل مي دهند" پيوند خود را با فردگرايي محكم مي كند . چندانكه مشرب فلسفي وي به تعبير پاره اي از انديشمندان، ضمن برخورداري از تاثيرات "آدام اسميت"، تا حدود زيادي بر انديشه هاي محض اقتصادي "ديويد ريكاردو" تاثيراتي گذاشته بود . بنثام البته در صدد است تا فصلي را به ليبراليسم تحميل كند،چندان كه شعار "بيشترين خشنودي براي بيشترين كسان" را مطرح مي كند كه علي رغم جمله پيشين كه ايمان فردگرايانه بنثام را به كفايت مي رساند، مورد انتقاد بسياري از ليبراليست هاي متاخر قرار گرفت كه چرا جمع را منظور نظر قرار داده است . اما واقع سخن اينست كه همين ديدگاه فايده باورانه، نيز چنين بينشي از بنثام، او را در برابر حاكمان مطلق العنان به سمت گرايشات دموكراتيك سوق داد. به اين دليل كه حاكميت و قدرت يك فرد را حتي اگر آن فرد احساس خوشايندي نسبت به خشنودي افراد داشته باشد، باز هم منجر به تضييع خوشبختي افراد مي دانست . بنابراين در اين بيان نيز علي رغم ايراداتي كه ليبراليست ها بر بنثام وارد مي كنند، نقش تعهد به فردگرايي و منفعت انديشي فردي در گرايش به دموكراسي مشخص است . در اين بخش و پيش از بستن بازه "فايده باوران" اشاره اي به يك جمله از "ژان استوارت ميل" خالي از لطف نيست . ژان ميل كه جمله زيباي"حكومت ليبرال منبعث از جامعه ليبرال" ِ او نگاه منطقي اش را به زمينه هاي ذهني اجتماعي در تحقق الگوههاي حكومتي آشكار مي كند، در جايي مي گويد:"در جامعه وحشيان چه بسا استبداد مشروع باشد . به اين شرط كه هدف از آن استبداد اصلاح حال آنان باشد و هر وسيله اي كه در راه برآوردن اين هدف بكار رود موجه است" چرا كه "حق آزادي مبتني بر حق فايده منديست"(٩) تا فايده به ناف كدام اصالت بند باشد . شايد در پاسخ به اين جمله ميل نقل جمله اي زيبا از "كامو" بي مناسبت نباشد كه:"هيچ يك از بدي هايي كه استبداد مدعي مبارزه با آنهاست، بدتر از خود استبداد نيست."(١٠)
ميل به تبعيت از بنثام، و در برابر ليبراليسم محض، سعي در برافراشتن پرچم برابري در عين آزادي نمود. بر اين اساس به طرح پاره اي مسئوليت هاي اجتماعي براي دولت پرداخت. در همين راستا بود كه ميل: "ليبرال دموكراسي را بهترين و عادلانه ترين شيوه حكومت در جوامع بشري مي دانست"(١١) شايد از همين سالها بود كه ليبراليسم براي استمرار حيات خود نيازمند اختلاط با مفهومي از دموكراسي شد .
در قرن بيستم نگاه فلاسفه مطرح در بالا همچنان دنبال شد . برخي چون "جان راولز" سعي در ادامه خواست بنثام كه بگونه اي در صدد جمع ميان آزادي و برابري در درون ليبراليسم بود، نمودند. چندانكه "عدالت به مثابه انصاف" ِ راولز از دسته ي آثاري در همين راستاست . اما در طي حيات ليبراليسم،چنين نگرشي همواره در اقليت بوده است . چنانكه "رابرت نوزيك ضمن نقد گرايشات سوسياليستي راولز در پروراندن عدالت،آن را مخل نيات ليبراليسم مي داند."(١٢) رابرت نوزيك كه اصالت ليبراليسم را بواقع در آزادي فردي و تنافر اين آزادي با هرگونه انگيزه برابري خواهانه مي داند با طرح يك ناكجاآباد ِ ليبراليستي بيان مي دارد:"ناكجاآباد چارچوبي است براي آزادي و آزمايش، و همان (دولت حداقل) است . ...اين چارچوب همان اختيارگرايي و بازار آزاد است . .. هنگامي كه دولت به ابزاري در خدمت ترويج برابري تبديل مي شود، خواه اين برايري در زمينه فرصت ها باشد يا نتايج، پا را از محدوده مشروع خود فراتر مي گذارد."(١٣) يا در جايي "ماكس وبر وقتي از تكثر تقليل ناپذير و تنافر غايات اساسي زندگي انسان(آزادي، برابري، شادي، سعادت، امنيت، عدالت، رستگاري و غيره) سخن مي گويد اشاره به اين نكته دارد كه آزادي و برابري ذاتا تعارض دارند."(١٤) اين نگرش كه برابري را مخل بر آزادي و اصولا خارج از نيات ليبراليسم مي داند در ميان بسياري ديگر از بزرگان ليبراليسم چون "فردريش هايك"،"ميلتون فريدمن" و ... نيز ديده مي شود . چنانكه؛ "آيزيا برلين فيلسوف ليبرال انگليسي نيز بر آن است كه انسان با مسئله انتخاب از ميان اهدافي مواجه است كه به يك ميزان غايي و مطلق اند؛و تحقق برخي از آنها خواه ناخواه موجب قرباني شدن برخي ديگر مي شود."(١٥)
بنابراين اصالت ليبراليسم بر آزادي مبتني بر فردگرايي استوار شده است و اين مهم در نگرش نسبت به دموكراسي در ميان ليبراليست ها خود را بخوبي نشان خواهد داد .
دموكراسي**
هرقدر مفهوم ليبراليسم نو و متعلق به دوران جديد است، دموكراسي برخلاف آن مسبوق به سابقه و تاريخ است . انديشه تعريف و تقسيم اشكال حكومت در يونان باستان همواره وجود داشت . يكي از قديميترين و مفصل ترين آثار باستاني در باب دموكراسي كه اتفاقن مورد استفاده و تاثيرپذيري افرادي چون "شارل منتسكيو" در كتاب"روح القوانين" قرار گرفته است، "سياست" ِ "ارسطو" مي باشد. در اين نوشتار بر آن نيستيم كه به تحليل آنچه ارسطو در باب دموكراسي آورده است بپردازيم . مختصرا بايد بيان شود كه ارسطو يك مفهوم كلي براي همه اشكال حكومت(همان دولت در معناي جديد) ذيل واژه "پوليتي" كه هم به معناي اعم يعني حاكميت( اگر حكومت قرار گيرد خاص مي شود و تابعي از دولت، چنانچه در ترجمه كتاب به فارسي مترجم آورده است) و به معناي اخص يعني جمهوري . ارسطو جداي از واژه و مفهوم وابسته "پوليتي" سه شكل را مطرح مي كند . "حكومتي كه صلاح عمومي را در نظر داشته باشد، اگر به دست يك تن اعمال شود، حكومت پادشاهي نام دارد، و اگر بدست گروهي از مردم اعمال شود، آريستوكراسي خوانده مي شود، ... و اما حكومتي كه پرواي خير و صلاح همگان را دارد و به دست اكثريت اداره مي شود، داراي همان نامي است كه عنوان مشترك همه انواع حكومت است، يعني پوليتي (جمهوري)."(١٦) ارسطو پس از برشمردن اين سه نوع از حكومت،آنها را انواع خوب حكومت مي نامد و در برابر آن انواع منحرفي را ترسيم مي كند كه اتفاقا دموكراسي كه امروزه هم در مفهوم و هم در مصداق مطلوبيت يافته است در اين زمره قرار مي گيرد؛ "حكومت گاه از راه راست بيرون مي افتد و انحراف مي پذيرد،پس حكومت پادشاهي به حكومت ستمگر(يا توراني) اريستوكراسي به اليگارشي و جمهوري به دموكراسي مبدل مي شود، ... دموكراسي آن است كه فقط به صلاح تهيدستان نظر دارد ."(١٧) ارسطو البته اَشكال مختلف دموكراسي و ايرادات خود را نيز طرح و دفاع مشروط خود از آن را بيان مي دارد كه از حوصله بحث خارج است .
به هر روي دموكراسي چه در يونان باستان كه بيشتر ايده اي بود مطرح، و چه در همه دوران هايي كه حتي امكان طرح نيز نداشت، بر مفهوم خود افزود و دوران جديد، دوران رويكرد به دموكراسي و خوانش هاي جديد و موثر از اين مفهوم بوده است . بگونه اي كه سخن آن نويسنده نامطلوب را مي توان پذيرفت كه: "وقتي دشمنان دموكراسي هم از شعارهاي دموكراسي بهره مي گيرند و آداب ظاهري اش را به جا مي آورند، مي فهميم كه دموكراسي پيروز شده است."(١٨)
"منتسكيو" معتقد است كه:"سه احساس بنيادي وجود دارد كه هر يك از آنها ثبات يك حكومت را تضمين مي كند؛ حكومت جمهوري به فضيلت، حكومت سلطنتي به شرف و حكومت استبدادي به ترس وابسته است. فضيلت جمهوري، فضيلتي اخلاقي نيست بلكه سياسي است. اين فضيلت عبارت است از احترام به قوانين، و از خود گذشتگي فرد در برابر اجتماع."(١٩) همين از خود گذشتگي فرد در برابر اجتماع است كه بعدها "آلكسي دو توكويل" كه در زمينه هايي رهرو منتسكيو بود را بر آن مي دارد تا از ترس قرباني شدن فرد و فردگرايي در پاي دموكراسي به تبيين آنچه بعدها "دولت حداقلي" تعبير شد بپردازد . "توكويل مي گويد:دموكراسي،هيات هاي(اجتماعي) ِ ميانجي را از ميان برداشته و جا را براي جامعه اي گشوده است كه اگر چه فرد در آن فرمانرواست، اما هستي ِ فردي، در عين حال، بر خلاف انتظار در خطر پايمال شدن است . زيرا ذره گون(آتوميزاسيون) شدن ِ شهروندان در اين گونه جامعه به ناتوان گرديدنشان مي انجامد." (٢٠) به نظر مي رسد كه چنين ديدگاهي مدخل خوبي براي ورود به نگاه ليبراليستي به دموكراسي باشد .(جهت مطالعه در باب دموكراسي و انواع آن "مدل هاي دموكراسي ِ ديديد هلد" فرصت و امكان مغتنمي است.)
اولويت ليبراليسم بر دموكراسي***
همچنان كه در نگاه "دو توكويل" به قدرت اجتماعي در سطور قبل ديده شد، ليبرال ها هميشه از خطر گسترش تاثير دموكراسي بر حوزه هاي خصوصي ترسيده اند و بر اين اساس به دنبال آن بوده اند تا به زعم خويش به"ايمن سازي ِ دموكراسي" بپردازند .
چنان كه در بحث در مورد آراء "بنثام" آمد، چرخش امثال وي و "ميل" به سوي دموكراسي نيز اگرچه برخلاف قاطبه ليبراليست ها كه نه تنها وقعي به برابري نمي نهند، كه حتي برابري را مخل آزادي فردي مي دانند، براي تلطيف اين وجه ليبراليسم، پاره اي ادعاها و پيشنهادها براي گنجاندن فصول و اصولي از برابري در ليبراليسم مطرح كردند، اما نهايت امر دموكراسي را با تفسيري ليبرالي و فردگرايانه نه از موضع برابري در توزيع قدرت اجتماعي كه بعنوان چارچوبي در محافظت از آزادي هاي فردي بويژه در حوزه هاي مالكيت خصوصي و اقتصاد مطرح كرده اند. پيش از اين به آرا امثال "نوزيك"و "برلين" در نقد برابري طلبي در ميان معدودي از ليبراليست ها اشاره شد . با اين قراين،مي توان به جرات مدعي شد كه ليبرال دموكراسي كه ساحت يگانه اي دارد با خصلتي مركب از سرمايه داري و ليبراليسم،دموكراسي را تا آنجايي مي پذيرد كه ابزاري در خدمت ليبراليسم باشد. همين كه دموكراسي راهي براي در اختيار گرفتن و استيفاي حقوق گروههاي غير ليبرال شود، به شدت آماج حملات ِطرفداران الگوي ليبرال ِ دموكراسي قرار مي گيرد. در چنين وضعي، وقتي گروه يا جنبشي با اشاره ليبرال ها غير دموكرات و رفتارهايشان خارج از هنجارها و "اخلاق ِ دموكراتيك" خوانده مي شود، اتهام اصلي ايشان نه بيزاري از دموكراسي و بي حرمتي به چنين چارچوبي است، بلكه تمرد از ليبراليسم به عنوان توحيد عصر سرمايه داريست، و چنين ارتدادي محكوم به سركوب است. آلبر كامو در تشريح چنين دموكراسي اي، زيبا مي گويد: "دموكراسي بورژوايي، بنام آزادي از استثمار و بي عدالتي چشم پوشي مي كند، و اين خود تاييد خشونت است."(٢١) و مگر شاهد اين مدعا تصوير عيني ِ روبرو در عراق و افغانستان ِ همسايه ما نيست؟ پيروزي جنبش حماس در يك فرايند دموكراتيك و بدست گرفتن قدرت از راهي كه ظاهرن مورد نظر اربابان لييرال دموكراسي بوده است از چنين منظري نگريسته مي شود كه كوچكترين مشروعيتي در نزد ِ ليبراليسم و نئوليبراليسم حاكم بر جهان پيدا نمي كند. چرا كه صرف پذيرفتن و انجام كاركردها و بكارگيري ساز و كارهاي دموكراتيك براي پذيرش يافتن از سوي ليبرال دمكراسي حاكم بر جهان كافي به مقصود نيست. روح ليبراليستي و خوي ِ كاپيتاليستي جان ِ جهان ِ دموكراتيك ِ عصر ما شده است.درك چنين واقعيتي است كه به ما كمك مي كند دكترين مورد تقليد ليبرال هاي وطني را بيشتر بفهميم و عدم تحمل نيروهاي چپ در مجامع و دانشگاه ها را در عين نقش موثر اين نيروها در جنبش هاي اعتراضي، با شگفتي نبينيم.
قدري در اين جملات تامل كنيم: "انقلاب دموكراتيكي كه جامعه را درنورديده است تعريف ما را از فرهنگ عوض كرده است. ...چه چيزي اين تغيير شگرف را به وجود آورده است؟ مانند هر پديده ي اجتماعي بزرگ، نيروهاي گوناگون اين موج دموكراتيك را به وجود آورده اند ... يك چيز ديگر را هم بايد به اين علت هاي سيستميك افزود: آمريكا. اوج گيري و تسلط آمريكا- كشوري كه سياست و فرهنگ آن عميقا دموكراتيك است – كاري كرده است كه دموكراتيزاسيون به نظر اجتناب ناپذير بيايد."(٢٢) "روسيه و چين مهمترين كشورهاي جهانند كه دموكراسي ليبرالي نيستند. ...اگر هر دوي آنها دموكراسيهاي ليبرالي به سبك غربي شوند، تمام قدرت هاي عمده جهان نظام هاي باثباتي خواهند بود كه با رضايت عمومي و حاكميت قانون اداره مي شوند."(٢٣) "آیا دولت چین هم، مثل سایر حکام خودکامه شرق آسیا، واقعیات جدید را خواهد پذیرفت و اجازه خواهد داد که لیبرالیزاسیون اقتصادی به لیبرالیزاسیون سیاسی منتهی شود؟ یا اینکه تا آخرین لحظه خواهد جنگید و همه زمان قدرت را در دست خود نگه خواهد داشت؟ گزافه نیست که بگوییم دورنمای صلح و آزادی در آسیا ـ در واقع در جهان ـ به این تصمیم بستگی دارد." (٢٤)
اين جملات تنها بخش كوچكي از گشادي اشتهاي انحصار نزد ليبراليستهاست. ليبراليسمي كه چه ليبرالها فاش بگويند و چه درونيات و تعلقات قلبي خود را در بيان اين واقعيت كتمان كنند، نماد اصيلش "ايالات متحده آمريكا" ست. انديشه اي كه اشتهايش را پس از عريان نمودن وسعتش در انحصار سرمايه و گسترش خصلت هاي ناشي از آن، به عرصه مفاهيم و آموزه هاي سياسي – اجتماعي و حتي فلسفي نيز باز نموده است. براستي اگر "بي اخلاقي ِ دموكراتيكِ" نيروهاي غير ِ ليبرال از منظر چنين رويكرد ِ دموكراتيكي ست، چه نشان ِ فخري است اين وصف! گرايشات و نيروهاي ليبرال در اين بين به عادت عمل كرده اند، چه؛ درس هاي آموخته را پس مي دهند .
اشارات:
*. "ليبراليسم يا آزاديخواهي، مجموعه ي روش ها و سياست ها و ايدئولوژيهايي كه هدفشان فراهم كردن آزادي هرچه بيشتر براي فرد است. هواداران و پيروان چنين عقايد و سياست هايي را معمولا آزاديخواه (ليبرال) مي گويند . ... اصول كلي آن عبارت است از: ١) ارزشمند شمردن بيان آزادانه ي عقايد فردي ٢)باور به اينكه بازگويي آزادانه ي عقايد براي فرد و جامعه سودمند است. ٣) پشتيباني از نهادهاي اجتماعي و سياست هايي كه بيان آزادانه عقايد را ممكن مي كنند. ... (آشوري،داريوش- دانشنامه سياسي(فرهنگ اصطلاحات و مكتب هاي سياسي) انتشارات مرواريد.چاپ دوازدهم.تهران ١٣٨٤ ص٢٨٠ )"
**. "لفظ دموكراسي در اصل در دولت شهر هاي يونان باستان پديد آمد و مراد از آن حكومت«دموس» يا «عامه مردم» است.يعني حق همگان براي شركت در تصميم گيري در امور همگاني جامعه. ... آنچه امروزه در پهنه «دولت – ملت» هابه نام دموكراسي شناخته مي شود، دموكراسي غير مستقيم يا نمايندگي است .(داريوش آشوري ص)١٥٧"
***. اين عنوان برگرفته از عنوان دوم كتابي است نوشته فريد ذكريا، كه در اين سالها در هيبت پيامبري براي ليبرال هاي وطني رخ بر آورده است . پيامبري كه ظاهرا مبعوث و مويد به تاييد رب النوع هاي سرمايه داري ليبرال قرار گرفته است، چندانكه مترجم كتاب مورد اشاره در معرفي وي چنين مي نويسد:" فرید ذکریا لیبرالی است محافظه کار و سخت پایبند «سنت غرب». مدیسن را می ستاید، از منتسکیو به نیکی یاد می کند، و وقتی می خواهد از آمریکا سخن بگوید به توکویل مراجعه می کند. از سوی دیگر هانتینگتون کتاب او را "آینده آزادی" حاوی درسهایی حیاتی برای همه کسانی می داند که به آینده آزادی در جهان می اندیشند، و کیسینجر او را یکی از با استعداد ترین نویسندگان جوان می خواند. دغدغه های ذکریا لیبرالیسم و حاکمیت قانون است، و نگران است که مبادا دموکراسی خاطر لیبرالیسم و آزادی را آزرده کند. فرهنگ را دنباله رو می داند و معتقد است هیچ فرهنگی نمی تواند در برابر دموکراسی مقاومت کند. معتقد است وظیفه ما در قرن بیست و یکم «ایمن ساختن دموکراسی برای جهان» است."(مشخصات كتاب آمده است)■
پی نوشتها:
١- بشيريه،حسين. آموزش دانش سياسي، نشر نگاه معاصر، تهران ١٣٨٢ ص١٢٤
٢- بشيريه،حسين.جامعه شناسي سياسي،نشر ني،چاپ دهم،تهران ١٣٨٣ ص٣٠٧
٣- كاپلستون،فردريك. تاريخ فلسفه،جلد پنجم؛فيلسوفان انگليسي از هابز تا هيوم، ترجمه امير جلال الدين اعلم، انتشارات سروش، چاپ چهارم، تهران ١٣٨٢ ص١٤٦
٤- پيشين صص ٤٧ – ٤٨
٥- پيشين ص ٥٦
٦و٧- پيشين ص ١٤٤
٨- كاپلستون،فردريك. تاريخ فلسفه،جلد هشتم؛از بنثام تا راسل. ترجمه بهاءالدين خرمشاهي. انتشارات سروش، چاپ دوم، تهران ١٣٧٦ ص ٢٨
٩- پيشين ٥٣
١٠- كامو،آلبر.تعهد اهل قلم. ترجمه مصطفي رحيمي. انتشارات نيلوفر. چاپ اول،تهران ١٣٨٥ پاورقي ص٢٥٩
١١- بشيريه،حسين.جامعه شناسي سياسي،نشر ني،چاپ دهم،تهران ١٣٨٣ ص٣١١
١٢- قادري،حاتم.انديشه هاي سياسي قرن بيستم.انتشارات سمت،چاپ اول تهران ١٣٧٩ ص٢٨
١٣- هلد،ديويد.مدل هاي دموكراسي.ترجمه عباس مخبر. نشر روشنفكران. تهران ١٣٨٤ ص٣٧٤
١٤- بشيريه،حسين.انديشه هاي سياسي قرن بيستم؛جلد دوم ليبراليسم و محافظه كاري،نشر ني، چاپ ششم١٣٨٤ ص٢٤
١٥- پيشين
١٦- ارسطو.سياست،ترجمه حميد عنايت.شركت انتشارات علمي فرهنگي،چاپ چهارم، تهران ١٣٨١ صص١٥٣-١٥٤
١٧- پيشين ص١٥٤
١٨- ذكريا،فريد. آينده آزادي(اولويت ليبراليسم بر دموكراسي) ترجمه امير حسين نوروزي؛ويراستار:خشايار ديهيمي، طرح نو، چاپ اول، تهران ١٣٨٤ ص٩
١٩- آرون،ريمون. مراحل اساسي سير انديشه در جامعه شناسي. نرجمه باقر پرهام. انتشارات علمي فرهنگي،چاپ ششم،تهران ١٣٨٢ص٣٢
٢٠- بودون،ريمون. مطالعاتي در آثار جامعه شناسان كلاسيك،جلد اول، ترجمه باقر پرهام.نشر مركز،چاپ اول،تهران١٣٨٣ صص١٢-١٣
٢١- كاپلستون،فردريك. تاريخ فلسفه،جلدنهم؛ از من دوبيران تا سارتر، انتشارات سروش، چاپ نخست، تهران ١٣٨٤ ص٤٦٩
٢٢- ذكريا،فريد. آينده آزادي(اولويت ليبراليسم بر دموكراسي) ترجمه امير حسين نوروزي؛ويراستار:خشايار ديهيمي، طرح نو، چاپ اول، تهران ١٣٨٤ ص١١
٢٣- پيشين ص١٠٣
٢٤- ذكريا، فريد.آينده صلح و آزادي، ترجمه اميرحسين نوروزي؛به نقل از وب سايت ليبرال دموكرات از لينك زير: http://www.liberaldemocrat-ir.com/news.php?news=1561
::
شخصيت اقتدارگرا - اريش فروم
::
سیاست جهانی شدن( پیر بوردیو نرجمه پرویز صداقت)
::
الگوی نولیبرال و سیر قهقرایی پزشکی ایران - ناصر فکوهی
::
از نئوکلاسیک های راست گرا تا نئوکلاسیک های چپ گرا/محمد مالجو
::
روششناسی مارکس / سعید رهنما
::
شباهت های میان میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد- ابراهیم نبوی
::
ژیژک،پسامدرنیسم و لباس نوی امپراطور
::
نقد لایحهی هدفمندسازي يارانهها / کامبیز لعل
::
بیماری هلندی ـ بیماری ایرانی؟ / احمدسیف
::
تئوريهاي مارکسيستي پيرامون سرمايه داري دولتي - فريدا آفاري
::
ادامه - مقالات ديگران...
Copyright © 2008 All rights reserved © Power By: Admin